فروردين 06, 1401

فروغ فرخزاد شاعری برای همه اعصار

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

فروغ فرخزاد (۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴بهمن ۱۳۴۵) اولین زن شاعر ایرانی است که با…
فروردين 06, 1401

پروین اعتصامی، گنجینه شعر و ادب ایران زمین

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

پروین اعتصامی (۲۵ اسفند ۱۲۸۵ – ۱۵ فروردین ۱۳۲۰)‌ یکی از گنجینه های شعر و…
فروردين 06, 1401

پروين اعتصامي، شاعره نامدار ایران زمین

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

پروين اعتصامي در روز 25 اسفند 1285 شمسي در تبريز به دنيا آمد و در…
فروردين 06, 1401

ژاندارک – قهرمان آزاديخواه فرانسه

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

روز سوم ژانويه سال 1431 ژاندارک، قهرمان آزاديخواه فرانسه که بر اثر خيانت فرانسويهای طرفدار…
فروردين 06, 1401

مجاهد شهید فروزان عبدی پورپیربازاری

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

عضو تیم ملی والیبال زنان ایران محل تولد: تهران شغل – تحصيل: عضو تیم ملی…
فروردين 06, 1401

مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

«افتخار می‌کنم که تمام هستی‌ام را در این راه می‌دهم». مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی…
فروردين 06, 1401

مجاهد شهید صبا هفت برادران

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

نفس باد صبا از روز 19فروردین 90 که در سفر بی‌بازگشت صبا همراه او شدم،…
فروردين 06, 1401

اسامی برخی زنان باردار اعدام شده - آنانی که با طفل بدنیا نیامده خود…

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

آنانی که با طفل بدنیا نیامده خود به تیرک اعدام سپرده شدند اسامی برخی از…
فروردين 06, 1401

مجاهد شهید اعظم عطارزاده

in زنان خط شکن و پیشتاز

by قیام آزادی

گوهری گرانبها در قلب تاریکی تولد: بروجرد 1340 (27 ساله) مجرد شغل و تحصيلات: كارمند…
پروين اعتصامي در روز 25 اسفند 1285 شمسي در تبريز به دنيا آمد و در ۱۶ فروردین 1320، زندگی را بدرود گفت.
پدرش يوسف اعتصامي، اديبي توانا بود و پروين نزد او به زبانهاي فارسي و عربي چيرگي يافت و در مدرسه آمريكايي تهران نيز زبان انگليسي را فراگرفت.
او به مناسبت جشن پايان تحصيلي اين مدرسه، در خرداد 1303 شمسي، شعري سرود و در آن زندگي فلاكتبار زنان آن دوران را توصيف كرد. او در اين شعر، «بيدانشي» را عامل اصلي پسماندگي و «پستي نِسوان (زنان)» شمرد.
پروين در شعر «زن در ايران» هم، كه در اسفند 1314 سرود، به درماندگي زن ايراني در قفس اندرونيها و چنبره فرهنگ مردسالار اشاره ميكند:
كس چو زن اندر سياهي قرنها منزل نكرد
كس چو زن در معبد سالوس قرباني نبود
دادخواهيهاي زن ميماند عمري بيجواب
آشكارا  بود  اين  بيداد، پنهاني نبود
از براي زن به ميدان فراخ زندگي
سرنوشت و  قسمتي جز تنگميداني نبود
زن در آن دورهها در عرصه شعر جايي و راهي نداشت. وقتي شعرهاي او با نام «پروين» در مجله «بهار» كه پدرش منتشر ميكرد، به چاپ رسيد، هيچكس باور نكرد كه سراينده اين شعرها زن باشد.
ملكالشّعراي بهار در پيشگفتاري بر چاپ اول ديوان پروين، با اشاره به اين مسأله نوشت: «ديوان با اين زيباييها… خاصّه با اين يكدستي و فصاحت و رواني… كار مردان فارغبال نيست تا چه رسد به مُخدره يي (=زنی)… در ايران، كه كان سخن و فرهنگ است، اگر شاعراني از جنس مرد پيدا شده اند كه مايه حيرتند، جاي تعجب نيست، اما، شاعري از جنس زن، كه داراي قريحه و استعداد باشد و اشعاري چنين نغز و نيكو بسرايد، جاي تعجب و تحسين است».
زن بودن پروين مهمترين عاملي بود كه شعر او نتواند، به گونه يي درخور، در جامعه مردسالار ايران راه بازكند و بر جايگاه واقعي خود بنشيند.
پروين در تيرماه 1313 به سن 28سالگي با پسر عموي پدرش ازدواج كرد. اين پيوند بيش از دو ماه نپاييد و او با دلي پرخون به خانه پدر برگشت.
يوسف اعتصامي كه تنها پناه و همدم و همزبانش بود و پروين از هر فتنهيي به دامن امن او پناه ميجست، در روز 12ديماه 1316 درگذشت. غم سنگين پروين در شعري كه در «تعزيت پدر» سرود، به خوبي ديده ميشود:
آن كه در زير زمين داد سروسامانت
كاش ميخورد غم بيسروساماني من
رفتي و روز مرا تيره تر از شب كردي
بي تو در ظلمتم اي ديده نوراني من
پروين، سه سال و سه ماه پس از درگذشت پدر، در نيمه شب 16فروردين 1320، به بيماري حصبه زندگي را بدرود گفت. او را در جوار پدرش، در قم به خاك سپردند. او پيش از اين سفر بيبرگشت، شعري براي سنگ مزارش سروده بود، كه همان را بر آن حك كردند. اين سه بيت از آن شعر است:
اين كه خاك سيهش بالين است
اختر چرخ  ادب، پروين است
گرچه جز تلخي از ايام نديد
هر چه خواهي سخنش شيرين است
خرم آن كس كه در اين محنتگاه
خاطري  راسبب تسكين است
 
پروين اعتصامي در شعر شيوه يي منحصر به خود دارد. در قصيده به راه مداحي و ستايش شاهان و اميران نرفته است؛ در غزلهايش از سوز و گدازهاي عاشقانه معمول نشاني نيست و در مثنوي زباني تازه دارد كه پيشينيان، آن را بهكار نبرده اند. شعر او، شعر جانهاست. نَفَس مسيحاييش به همه چيز جان ميدهد. در شعر او، اشگ، لاله، تابه، بلبل، سير، پياز، ديگ و… به زبان انسان سخن ميگويند و داغ و دردي همگون داغ و درد آدمها دارند.
آفريدههاي ذهنِ زاينده پروين، در مناظره ها، روشن تر، چهره خود را نشان ميدهند. در مناظرههاي شعري او، «اميد و نوميدي»، «بلبل و مور»، «برف و بوستان»، «پايه و ديوار»، «تير و كمان»، «ديدن و ناديدن»، «حقيقت و مجاز»، «ديوانه و زنجير»، «ذرّه و خفّاش»، «سپيد و سياه»، «كرباس و الماس»، «كوه و كاه»، «گرگ و سگ»، «گرگ و شبان»، «گل و خار»، «گل و شبنم» و… با هم سخن ميگويند.
نگاه پروين در اين گفتگوها، همواره، به آن جايي ميدود كه دردمندي با باري كمرشكن بر پشت، براي يافتنِ جانپناهي به هر سو سر ميكشد. خون پاي خاركن در نگاه او، به لعلي آبدار ميماند كه بايد آن را چون گنجي پربها ارج نهاد.
در شعر «مناظره»، وقتي در رهگذري خون دست تاجوري به خون پاي خاركني ميگويد بيا با هم بپيونديم تا از اين پيوند، تواني دوچندان بيابيم و دربرابر خطرها بيگزند بمانيم، با خنده در پاسخش ميگويد: ميان من و تو فرقي هست،
تويي ز دست شهي، من ز پاي كارگري
براي همرهي و اتّحاد با چو مني
خوش است اشگ يتيمي و خون رنجبري
تو از فراغِ دل و عشرت آمدي به وجود
من از خميدن پشتي و زحمت كمري
ترا به مطبخ شه، پخته شد هميشه طعام
مرا به آتش آهي و آب چشم تري
تو از فروغ ميناب سرخرنگ شدي
من از نكوهش خاري و سوزش جگري
مرا به  ملك حقيقت، هزار كس بخرد
چرا كه در دلِ كانِ (=معدن)دلي شدم گهري
در اين علامت خونين، نهان دو صد درياست
ز ساحل همه پيداست كشتي ظَفري
در شعر «رفويِ وقت» سوزني با رفوگر مشاجره دارد؛ سوزني كه از تاب رنجي پياپي مينالد و رفوگري كه براي يافتن قرص نان جوي آلوده در خون، راهي جز جان كندن مدام ندارد:
گفت سوزن با رفوگر، وقت شام
شب شد و آخر نشد كارت تمام
روز و شب، بيهوده، سوزن ميزني
هر دمي صد زخم بر من ميزني
من ز خون رنگين شدم در مشت تو
بس كه خون ميريزد از انگشت تو
گه زبون گرديدم و گه ناتوان
گه شكستم، گه خميده چون كمان
چون فتادم يا فروماندم ز كار
تو همي راندي به پيشم با فشار
ميبري هر جا كه ميخواهي مرا
ميفزايي كار و ميكاهي مرا
گفت در پاسخ رفوگر كاي رفيق
نيست هر رهپوي از اهل طريق
زين جهان و زين فساد و ريو و  رنگ
تو چه خواهي ديد با اين چشم تنگ
تو چه ميداني چها بر من رسيد
موي من شد زين سيهكاري سپيد
من در اين جا هرچه سوزن ميزنم
سوزني بر چشم روشن ميزنم
چون دل شوريده روزي خون شود
به كز آن خون چهرهيي گلگون شود
چه كسي جز پروين ميتوانست خنجرِ رنجي پايان ناپذير را بر جگر پيرزالي خميدهقامت، اين چنين تصوير كند؟
با دوك خويش پيرزني گفت وقت كار
كاوخ! ز پنبه ريشتنم موي شد سپيد
از بس كه بر تو خم شدم و چشم دوختم
كم نور گشت ديده ام و قامتم خميد
جز من كه دستم از همه چيز جهان تهي است
هركس كه بود، برگ (=آذوقه) زمستان خود خريد
از رنج پاره دوختن و زحمت رفو
خونابه دلم ز سر انگشتها چكيد
ديروز خواستم چو به سوزن كنم نخي
لرزيد بند دستم و چشمم دگر نديد
سيلابهاي حادثه، بسيار، ديده ام
سيل سرشك زان سبب از ديده ام دويد
چه كسي جز پروين ميتوانست داغِ جوشان دختري بيپناه را بر بستر سرد پدر اينگونه تصوير كند؟
به سر خاك پدر دختركي
صورت و سينه به ناخن ميخَست (=می خراشید)
كه نه پيوند و نه مادر دارم
كاش روحم به پدر ميپيوست
پدرم مرد ز بي دارويي
وندرين كوي سه داروگر هست
دل مسكينم ازين غم بگداخت
كه  طبيبيش به بالين ننشست
سوي همسايه پي نان رفتم
تا  مرا ديد در خانه ببست
آب دادم به پدر چون نان خواست
ديشب از ديده من آتش جست
هم قبا داشت ثريا، هم كفش
دل من  بود كه ايام شكست
فریاد پروین از روزگار فتنه خیزی که جز «حرف سربریدن و یا پوست کندن» در میان نیست، بلند است و چنین می سراید:
جز بانگ فتنه هيچ به گوشم نمي رسد
يا حرف سربريدن و يا پوستكندن است
پيدا هزار دام ز هر بام كوتهي است
پنهان هزار چشم به سوراخ روزن است
مشتي يغماگر و رهزن، در هر محله و ميدان پنجه در جان مردم فروبرده اند و در هر گوشه يي داري و تيماجِ ميرغضبي پيداست:
همه يغماگر و دزدند در اين معبر
كيست آن كو نگرفتند گريبانش؟
در زمستاني تاريك و قطبي، شقايقهاي داغ در دل به پنجه نوازشگر كدام خورشيد اميد توانند بست؟ دروازه نور و شادي و شور را به هفت قفل بسته اند و از هيچ گذر، فرياد ياري و همراهي نميآيد:
كدام غنچه كه خونش به دل نمي جوشد
كدام گل كه گرفتار طعن خاري نيست؟
كدام شاخ كه دست حوادثش نشكست
كدام باغ كه يك روز شوره زاري نيست؟
پروين با يقيني روشن ميداند كه سرنوشت تباه و تيره رنجبران و در راه ماندگان را كه رقم ميزند. سيل ويرانگري را كه خانمانها را برباد ميدهد، ميشناسد و با خشمي برآمده از قلبي خونين، براي تولد اميدي نو، با ديو تاريكي، پنجه در پنجه ميشود، به خاطر همه پنجههاي بيپناه خرد، زبانهاي كوتاه، پاهاي خونچكان و پرها و دلهاي شكسته، تا اشكي را از ديده يي بزدايد و تبسمي را بر لبان برآماسیده دختركي يتيم بنشاند و مرهمي بر پاي ريش خاركني خميدهپشت بگذارد:
روزي گذشت پادشهي در گذرگهي
فرياد شوق بر سر هر كوي و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم
كان تابناك چيست كه بر تاج پادشاست؟
نزديك رفت پيرزني گوژپشت و گفت:
اين اشگ دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شباني فريفته ست
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
بر قطره سرشك يتيمان نظارهكن
تا بنگري كه روشنيِ گوهر از كجاست
در شعر «صاعقة ما، ستمِ اَغنياست»، پسري در پاسخِ پدرش كه  صاعقه را در موسم خرمن، بلاي برزگران مينامد، ميگويد: ستم زورمندان، صاعقه خرمنسوز كِشتكاران است:
پیشه آنان، همه، آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
حاصل ما را دگران ميبرند
زحمت ما، زحمت بي مدعاست
سفره ما از خورش و نان، تهي است
در ده ما، بس، شكم ناشتاست
همچو مني زاده شاهنشهي است
ليك دو صد وصله مرا بر قباست
خرمن امساله ما را كه سوخت
از چه در اين دهكده قحط و غَلاست؟
در عوضِ رنج و سزاي عمل
آن چه رعيت شنود ناسزاست
چند شود باركش اين و آن
زارع بدبخت مگر چارپاست؟
كار ضعيفان ز چه بيرونق است
خون فقيران ز چه رو بيبهاست؟
مردمي و عدل و مساوات نيست
زان، ستم و جور و تَعدي رواست
گشته حق كارگران پايمال
بر صفت غله كه در آسياست
پيش كه مظلوم برد داوري؟
فكر بزرگان، همه، آز و هواست
رشوه نه ما را كه به قاضي دهيم
خدمت اين قوم به روي و رياست
بار خود از آب برون ميكشد
هركس اگر پير و گر پيشواست
مردم اين محكمه اهريمنند
دولت حکام ز غصب و رباست
لاشهخورانند و به آلودگي
پنجه آلوده ايشان گواست
خون بسي پيرزنان خورده است
آن كه به چشم من و تو پارساست
پروين در شعر «شكايت پيرزن» از زبان پيرزالي بر شاه ميتازد كه از  آتش فساد او به جز آه براي مردم نمانده است:
سنگيني خراج به ما عرصه تنگ كرد
گندم تراست، حاصل ما غير كاه نيست
در دامن تو ديده جز آلودگي نديد
بر عيبهاي روشن خويشت نگاه نيست
ويرانه شد ز ظلم تو هر مسكن و دهي
يغماگر است چون تو كسي، پادشاه نيست
پروين فلاكت و درماندگي فرودستان را ابدي نميداند. به باور او، قفلِ اسارت بههنگامي گشوده خواهد شد كه مردم پايدربند دستي بجنبانند و به ستيز قامت بيفرازند. وقتي مشعل مقاومت به اهتزازدرآيد، قلب تاريكي آتش خواهد گرفت.
ز قيد بندگي اين بستگان شوند آزاد
اگر به شوق رهايي زنند بال و پري
يتيم و پيرزن اين قدر خون دل نخورند
اگر به خانة غارتگري فتد شرري
به حكم ناحق هر سفله خلق را نكشند
اگر ز قتل پدر پرسشي كند پسري
درخت جور و ستم هيچ برگ و بار نداشت
اگر كه دست مجازات ميزدش تبري
اگر كه بدمنشي را كشند بر سر دار
به جاي او ننشيند به زور ازو بتري
به باور پروين، دستها را بايد بههمداد و بي واهمه و ترديد پاي به ميدان نهاد. با عزم و ايمان هر سد و مانعي را ميتوان از ميانه راه به كناري افكند. ديوار محالي در برابر نيست، كوه را به سوزن ميتوان از جاي بركند:
هزار كوه گرت سد راه شوند، برو
هزار ره گرت از پا درافكنند، مايست
هيچ بيدادگر از افتاده راهنشين نميترسد
هراسشان همه از تيزتازان عرصه نبرد است:
بازيچه طفلان خانه گردد
آن مرغ كه بيپر چو ماكيان است
ز چنار آموز اي دوست گران سنگي
چه شوي بر صفت بيد ز بادي خم؟
پروين به رنجبرهاي پايدربند تنها يك راه براي رستن از بند و زنجير نشان ميدهد: نبرد، بي واهمه و هراس:
تا به كي جانكندن اندر آفتاب، اي رنجبر
ريختن از بهر نان از چهره آب، اي رنجبر
از حقوق پايمال خويشتن كن پرسشي
چند ميترسي ز هر خان و جناب، اي رنجبر
جمله آنان را كه چون زالو مكندت خون بريز
وندرآن خون دست وپايي كن خَضاب، اي رنجبر