اسفند 25, 1400

به‌یاد شهید سرفراز مقاومت ایران، محمدحسین نقدی

in رویدادهای مقاومت

by قیام آزادی

با طنین صدایش، با طراوت خنده‌هایش، با احساس به‌غایت لطیفش و با همه عشقش به‌مقاومت…
اسفند 25, 1400

سالروز شهادت زهرا رجبی ـ شهید بزرگ حقوق پناهندگان

in رویدادهای مقاومت

by قیام آزادی

زهرا رجبی، شهید بزرگ دفاع از حقوق پناهندگان گزارش یک جنایت ترکیه استانبول منطقهٔ فاتح…
اسفند 25, 1400

گرامی باد خاطره شهید راه آزادی، روزنامه‌نگار و شاعر آزاده کریمپور شیرازی

in رویدادهای ایران

by قیام آزادی

" من با خدای خود عهد و پیمان محکمی بسته‌ام. چون من پرده‌هایی را بالا…
اسفند 25, 1400

تصویب طرح صلح شورای ملی مقاومت

in رویدادهای مقاومت

by قیام آزادی

۴۰سال پیش، در بحبوحه‌ٔ تنوره‌کشیدنها و عربده‌های جنگ‌طلبانهٔ خمینی، سازمان مجاهدین تنها نیروی انقلابی در…
اسفند 25, 1400

میلاد چهارمین پیشوای اسلام انقلابی و مردمی علی‌ابن‌الحسین امام سجاد (ع)

in رویدادهای مذهبی

by قیام آزادی

امام سجاد (زین‌العابدین) در سال ۳۶هجری در مدینه متولد شد. در برخی اسناد تاریخی، روز…
اسفند 25, 1400

خجسته میلاد حضرت ابوالفضل‌العباس (ع)

in رویدادهای مذهبی

by قیام آزادی

میلاد فرخنده ابوالفضل‌العباس سپهسالار عاشورا و سیمای سوگند مجسم وفا و پاکبازی مبارک‌باد والله إن…
اسفند 25, 1400

سوم شعبان، خجسته میلاد سرور شهیدان، پیامبر جاودان آزادی حسین بن علی

in رویدادهای مذهبی

by قیام آزادی

عشق پرشور نسبت به‌ سالار شهیدان و مولا و مقتدای عقیدتی مجاهدان، امام‌حسین(ع)، سرچشمه سرشاری…
از اوین تا قزلحصار؛ داستان یاس ها و داس‌ها (شماره دوم)حماسه ۵مهرماه ۶۰ از  زبان خانم آذر منافی
ما چون ته ماشین بودیم با هم قرار گذاشتیم تا در اتوبوس باز شد با هم بپریم بیرون. دیگر در اتوبوس چند نفر بیشتر نبودند که در ماشین باز شد پاسدار به سمت من آمد. این می‌توانست شروع یک داستان برای من و عصمت باشد. من و عصمت دست همدیگر را گرفتیم دوتایی پریدیم پایین. وحشت کرده بودیم که اینجا کجاست هوا تاریک تاریک بود و صدای سگ می آمد. خوشبختانه زمین خاک بود در یک زمین ناهموار نبود و سرعت کمی پایین بود به هرحال دست همدیگر را گرفتیم.
کمی بعد از دور چراغ ماشینی را دیدیم حدس زدیم اتوبوس‌هایی باشند که نفرات را تخلیه کردند ترسیدیم بلایی سرمان بیاید. به همین دلیل رفتیم داخل یک چاله تا ماشین رد شود. عصمت چون چادری بود چادر مشکی او را روی خودمان کشیدیم و ماشین‌ها عبور کردند و رفتند. دوباره پا شدیم راه افتادیم. مسافتی را طی کردیم و خیابانی را شناختم که منزل یکی از اقوام ما بود. نزدیکی‌های صبح بود. می‌ترسیدم در را بزنم.
 
 به هرحال دل به دریا زدیم و در زدیم، در باز شد احساس آرامشی کردیم. به داخل رفتیم. عصمت به حمام رفت و چند ساعتی آنجا ماندیم. وقتی به خانه برگشتیم نزدیک ناهار بود. که به خانه برگشتیم مادرم نصف جان شده بود. اول گریه کرد و بعد برایم توضیح داد که جلوی در و همسایه چطور سعی کرده بود طوری جلوه دهد که من خانه هستم.
در جنوب شهر این چیزها خیلی معنی و مفهوم خوبی نداشت. بهرحال کمی محدود شدم. در ۳۰ خرداد هم که مطلقا نمی‌توانستم از خانه خارج شوم.
 داستان شهلا لطیفی دختری از نسل آفتاب
 شهلا لطیفی که در سال ۱۳۶۰ در ۸ آذر با عصمت نظری اعدام شدند.
شهلا از یک خانواد مذهبی در جنوب شهر تهران بود که کوچه کناری ما زندگی می کردند. این خانواده فقط دو دختر داشت که شهلا دختر کوچک بود. او بسیار دوست داشتنی و محبوب پدر و مادرش بود. بسیار با هوش و دختر درس خوانی بود پدرش برای او نقشه‌هایی کشیده بود. اهل ساوه بودند.
مادرش بعدها که از زندان آزاد شدم و به دیدنم آمدم با لهجه بسیار زیبای و دوست داشتنی‌اش گریه می‌کرد و می‌گفت تو را مثل شهلا می‌ببینم و مرا بغل می‌کرد و می‌بوسید. صبح‌ها برای دیدنم به خانه می‌آمد. تمام مدت دستم را می‌گرفت و حرف میزد. به تنها کسی که گفتم به اشرف می‌روم، او بود. سال‌هاست که او را ندیدم  ولی صدای گرم او را هنوز در گوش‌هایم دارم که به بانو سلام ما را برسان!
شهلا در ۳۰ خرداد دستگیر شده بود. با محمل دانش آموزی، دو سه روزی در اوین بود. بعد آزاد شد. کسی باورش نمی‌شد. بسیار زرنگ و با فکر بود.
نزدیک باز شدن مدارس بود می‌خواستم به مدرسه بروم. سال آخر بود. می‌خواستم دیپلمم را بگیرم. داشتن دیپلم در آن زمان خیلی برایم مهم بود. بعد راه به دانشگاه و یک شغل خوب برایم باز می‌شد!
تظاهرات ۵مهر۶۰ یک روز سرنوشت ساز!
یکشنبه ۵ مهر سال ۱۳۶۰ یک راهپیمایی بزرگ از طرف سازمان اعلام شده بود. اطلاعیه‌ای که سازمان داده بود دست بدست با نفرات در سرویس مدرسه خواندیم. بقدری ترسیده بودیم نمی‌دانستم چی در آن نوشته شده. بعد با هم قرار گذاشتیم که روز یکشنبه من همراه با عصمت بروم. بقیه هم با هم به سمت خیابان ولیعصر چهارراه طالقانی برویم.
 داستان آخرین وداع با خانواده
آن شب آخرین شبی بود که خانوادگی دور هم جمع شده بودیم. خودم هم اطلاع نداشتم که فردا برای همیشه مسیر زندگیم رقم خواهد خورد. شام عدس پلو داشتیم و تلویزیون روشن بود. من در فکر فردا بودم چه خواهد شد و داستان مبارزه ما را به کجا خواهد کشاند. صبح لباس مدرسه را پوشیدم.
برای اولین بار چادر مشکی که در خانه داشتیم را سرم کردم و از خانه بیرون رفتم. هوا کمی خنک بود. کوچه‌ها را یکی بعد از دیگری طی کردم. به کوچه عصمت رسیدم. اسم کوچه آنها را بیاد برادرش مجید نظری نمینی که در سال ۵۷ به شهادت رسیده بود، به اسم او گذاشته بودند. مادرش دو فرزند پسر و سه دختر داشت که مجید را من ندیده بودم.
ولی مادرش که به زبان ترکی غلیظ صحبت میکرد و گریه می‌کرد از خصوصیات و هنرهای پسرش حرف می‌زد. ساعت ۷ صبح بود که در خانه عصمت را زدم. پدرش مثل همیشه خندان در را برویم باز کرد. گفتم که منتظر عصمت هستم و قرار است که با هم به تظاهرات برویم عصمت آماده شد.
در این فاصله پدرش گفت عصمت را به تو سپردم مواظب او باش! پدرش هوادار سازمان بود. علاقه زیاد به سازمان داشت. به‌ همین دلیل مانع از شرکت عصمت در تظاهرات نشد.
اولین شعار مرگ بر خمینی
 با اتوبوس به سمت خیابان ولیعصر رفتیم که آن زمان اسمش مصدق بود. هنوز تظاهرات شروع نشده بود. بقیه بچه‌ها را هم دیدیم. با هم یکی شدیم. چهار نفر شدیم و شروع کردیم به قدم زدن در خیابان. تا اینکه ساعت ۹ صبح بود که صدای شلیک گلوله آمد و ما سریع رفتیم.
 در چهارراه طالقانی مرد جوانی را دیدم که کوکتل انداخت و شعار مرگ بر خمینی سر داد. من کمی ترسیده بود. این شعار طنین خیلی زیادی داشت. تمام مغازه‌هایی که در خیابان بودند کرکره ها را تا نصفه پایین کشیده بودند. مردم به داخل مغازه رفتند.
حالا این صدای بچه های مجاهد بود که فریاد می‌زدند: شاه سلطان خمینی! مرگت فرا رسیده. صدای شلیک گلوله نزدیک و نزدیکتر می‌شد. ما به سمت کوچه‌های اطراف رفتیم. اتوبوس‌های خالی که مجاهدین آتش زده بودند به علت شیبی که زمین داشت به سمت پایین می‌آمدند و به درخت بر می‌خوردند و می‌ایستادند. کمی در آن کوچه ماندیم تا شرایط کمی آرام شود… ادامه دارد 
فروردين 06, 1401

اریک داوید در دادگاه حمید نوری؛ قتل عام ۶۷ یک نسل کشی است

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

هفتاد و هشتمین جلسه دادگاه حمید نوری با شهادت دو حقوقدان بین المللی روز پنجشنبه…
فروردين 06, 1401

شادی صدر در دادگاه حمید نوری؛ در سال۶۷ در شهرستانها تنها مجاهدین اعدام شدند

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

شادی صدر؛ قتل عام ۶۷ هفتاد و هفتمین جلسه دادگاه حمید نوری روز چهارشنبه سوم…
فروردين 06, 1401

دادگاه حمید نوری؛ سمپاشی جنازه اعدام شدگان در حیاط زندان گوهردشت

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

شاهد دادگاه: خبر اولیه اعدام ۲۰۰ زندانی مجاهد شوکه کننده بود! هفتاد و ششمین جلسه…
اسفند 25, 1400

مهری عمرانی از قتل عام ۶۷ در زندان وکیل آباد مشهد سخن می‌ گوید!

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

زوایای بیان ناشده قتل عام ۶۷ در شهرستان‌های ایران خانم مهری عمرانی از زندانیان سیاسی…
اسفند 25, 1400

شهادت جفری رابرتسون وکیل معروف بین المللی در دادگاه حمید نوری

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

مدارک جفری رابرتسون معتبرترین مدارک مورد استناد دادگاه بوده است روز پنجشنبه ۱۹اسفندماه ادامه محاکمه…
اسفند 14, 1400

فیلمی از مزار دو پرستار اعدام شده شهلا و نسرین کعبی بعد از ۴۱سال

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

https://youtu.be/jzDm18OcqJwصادق خلخالی چگونه پرستاران کرد خواهران کعبی را به جوخه اعدام سپرد دو خواهر پرستار…
اسفند 14, 1400

کودکی وحشتزده در راهروهای خونین اوین؛ خاطرات آزاده عالمی

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

آزاده عالمی کودکی اش را با میله‌های آهنی زندان آغاز کرد آن چه در پی…
اسفند 14, 1400

راز مادری با مزار ممنوعه!

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

قلم خوردگی شناسنامه برای گرفتن پاسپورت هم شده بود یک دردسر. درست الان که بابا…
اسفند 14, 1400

روایت محمد زند از راهروی مرگ زندان گوهردشت

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

شاهد قتل عام ۶۷ از دیده‌ها و شنیده هایش در راهروی مرگ می‌گوید (قسمت دوم)…
اسفند 14, 1400

گام به گام تا ته راهروی مرگ زندان مخوف گوهردشت

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

https://youtu.be/JYLeSwOn3yAوقتی ۳۳ سال بعد در راهروی مرگ گام گذاشتم وقتی نخستین بار پا در راهروی…
اسفند 14, 1400

سروده‌ی یک لاله خونین

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

سروده‌ یک زندانی محکوم به اعدام برای همرزم اعدام شده! سروده‌ یک لاله خونین، آخرین…
اسفند 14, 1400

دكتر شورانگيز؛ زنی در اوین بر بالای پیکر قهرمانش سردار موسی خیابانی

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

شهادت خانم طاهره شاکری از شکنجه زنان توسط حاج داوود (قسمت چهارم) آن چه که…
اسفند 14, 1400

وقتی حاج داوود برای کوتاه کردن موی سر زنان زندانی می ‌آید!

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

گواهی خانم طاهره شاکری از شکنجه زنان زندانی در زندان قزلحصار (قسمت سوم) طبق معمول…
اسفند 14, 1400

مردی تنها برای دادخواهی آمده بود!

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

مرگ؛ جغدی که بیهوده ما را می ترساند از همون ابتدا حواسم بهش بود. تنها…
اسفند 14, 1400

فیلمی از راهروی مرگ قتل عام ۶۷

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

https://youtu.be/VQc6DN58K9Qروایتی دردناک و تاثیرگذار از آنچه در قتل عام ۶۷ گذشت راهروی مرگ کجاست؟ همزمان…
اسفند 14, 1400

از شکنجه زنان در بازداشتگاه سپاه تا اعدام مادر افتخاری

in جنبش دادخواهی

by قیام آزادی

گواهی خانم طاهره شاکری از سبعیت پاسداران در زندان شهرستان‌ها (قسمت اول) آن چه که…